تبليغاتX
..من مذهبِ خویش‌ام..

پیرمرد صبح‌ها صندلیِ تاشوی رنگ و رو رفته‌اش را می‌گذارد تو لته‌ی کم‌جانِ آفتاب، تو بهارخواب. عرق‌گیرِ سفیدِ دو ایکس لارژ به تن، با آستین‌های گشاد تا آرنج و یقه‌ی گرد و شل و پیژامه‌ی قهوه‌ایِ لب‌دوزی شده؛ زل می‌زند به دیوارِ طبله کرده‌ی همسایه، به شوره‌ی بارانی که از لبه‌ی بام رد گذاشته تا کمره‌ی دیوار. انگشت‌های کج از آرتروزش را می‌گذارد رو کاسه‌ی زانو و یکی دوبار ردیف دندان‌های بالا را می‌گرداند تو دهان و لب‌ها را می‌کشد تو. پیرمرد موهاش ریخته، موهای سینه‌اش سفید و تنک است، پشتِ گردن و کنارِ شقیقه و روی دست‌هاش پر از لکه‌های قهوه‌ای‌ست. وقتی باهاش حرف می‌زنی حتی سر نمی‌گرداند که مثلا چی به چی است، ندیده‌ام بخندد. همین‌طور از صبح تا سرخیِ غروب زل می‌زند به جزئیات بی‌هوده‌ی رو به زوال. انگار از همان اولِ زندگی‌ش پیرمرد بوده، بی هیچ گذشته و خاطره‌ای. نه جانماز و تسبیح شاه‌مقصود و این‌ها دارد، نه عصا و نوه و باغِ میگون. همین پیرمردی که نمی‌دانم از کِی، آمده نشسته سرِ دلم؛ اصلا نفهمیدم کی صندلیِ تاشو به دست با آن نگاهِ مات و بی‌تفاوت شد همه‌ی صبح تا غروبم. دی‌روز براش تن ماهی جوشاندم، چه می‌دانم اوره و چربی و کلسترولش چند به چی‌ست، قرص تو بساطش ندیده‌ام، اصلا بساطی ندارد؛ تنها وسیله‌ش همین صندلیِ زهواردررفته‌ست. تکه‌های بدرنگ و چربِ ماهی تهِ بشقاب خشکیده بود، دست‌نخورده، صبحی از زیرِ پاش برداشتم. خواستم بگویم قبل از تو، سرِ دلم یک فیلِ بزرگِ خاکستری بود که مُرد؛ یک چند وقتی لاشه‌اش را با خودم این‌ور و آن‌ور می‌کشاندم تا.. دلم نیامد. بی‌آزار و بی‌صداست، غیر از صدای حال به هم زنی که از دندان‌های مصنوعیش درمی‌آورد.

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1390ساعت   توسط Jila  | 


- حالِ بچه‌ای که تو بازارِ رضا، هر چادری رو می‌کشه، مادرش نیست..

- حالِ یه آدمِ فلج، رو به روی شصت و سه تا پله، تو موشک بارون..

- تمام کوچه رو دوییده، نفس-نفس، زنگ پشتِ زنگ، شلوارِ خیس..

- سگِ سیاهِ بزرگ با پوزه‌ی کف کرده، با شتاب داره نزدیک می‌شه، دخترک اما، خورده زمین..

و همه این‌ها یعنی،
توتِ کال رو،
پرنده چید،
به تو،
نرسید..

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1390ساعت   توسط Jila 



سه­‌تا پله‌­ي پهن و كم‌­قد ِ زيرزمين را دويد. بوي خنك و نم و نفت پيچيد تو سَرش، رسيد به راهرو تنگ و سقف­‌كوتاهي كه تهش حمام و انباري و آشپزخانه بود با درهاي چوبي ِ سبز. با پشت دست چشم‌­ها را ماليد تا تاريكي ِ آن پايين قاطي ِ سياهي چشم ِ شوربختش شود، بلكه ببيند آن گورخانه را. پاش گير كرد به كيسه­‌ي چرك ِ نان خشك و فقط رشته­‌هاي خمير ِ خشكيده­‌ي دور ِ لواش صداي ضعيفي كردند. خبري از تكه­‌ي تيز سنگك نبود تا قوزك پاش را بخراشد، ناني كه به سفره نمي رسيد چه برسد كيسه­‌ي پس­مانده­‌ها. رفت سمت آشپزخانه كه هيچ وقت ِ خدا بوي غذا نمي داد ولي بوي نا، لجن دم­‌كرده­‌ي راه‌­آب، بوي موذي ِ لاي درز ِ كاشي­‌هاي تابه‌­تا، بوي شيشه­‌هاي ادويه و هزار نوع ِ حال­‌بهم‌­زن ِ ديگر هجوم آوردند به تن ِ تكيده و پيرهن ِ چيت ِ بي‌­قواره­‌اش، دست گرفت به ديوار ِ زبر از زور اين‌­همه خلاء. چادر سياهش را از روي ميخ برداشت. به كُپه­‌ي كبريت­‌هاي سوخته نگاه كرد گوشه‌­ي گاز كه ناكام از افروختن شعله­‌اي براي پختن دوتا سيب زميني ِ چروكيده، از ديروز ريخته بودند روهم. تو ديگ چُدني انگار موش زاييده بود، كوچك و چروك و دل­‌آشوب. تو سياهي ِ چادر پيچيد تنش را و برگشت سمت حياط....

[اين زن را ساخته‌­ام، همين­‌قدر خراب و آشفته و بدحال كه مي بينيد، كجا سرگردانش كنم؟ بيايد وسط حياط نفس تازه كند از هوا و نور؟ بزند به كوچه­‌ي بدبختي‌­هاش و اسير آدم­‌ها شود؟ كجا سرگردانش كنم اين - زن- را؟]

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1390ساعت   توسط Jila  | 


پيك نيك* ديده‌ايد؟ نه؟ خُب حق داريد مال اين محله‌­ها نيست. شما ته ِ تهش كپسول‌­هاي گاز را بشناسيد قبل از گاز شهري و علمك و لوله‌كشي و خاك‌بازي شهرداري، كه البته تميز دادن پرسي و ايران گازش هم كار بچه محل­‌هاي شما نيست! البته قصه شما نيستيد. قصه آن سرهنگ محمدي ست كه كج و كوله نوشته بودند رو تنه­‌ي بدرنگ ِ پيك نيك. چند وقتي بود همه دست گذاشته بودند رو دست­‌كجي ِ پيرمرد، كه اي بابا! كپسول كدام ننه­‌مُرده‌اي را بلند كرده كه يارو سرهنگ هم بوده! اين بود كه ديگر براي پُر كردن كپسول روانه­‌اش نكردند. گذشت تا همين عصر ِ دوشنبه كه تو پارك ِ پشت خانه يكي ديده بود با چه عزتي پيرمرد را سرهنگ صدا مي كنند. او هم رو نيم­كت چانه­‌ي لرزان­ش را تكان مي داده كه بعله! آن زمان كه پادگان جِي بوديم... و الخ. آشپز ِ نيرو دريايي و آروغ فندقي؟! دست از دست­‌كجي­ش برداشتيم و انگشت كرديم تو دروغ­‌گويي­ش، تو قُمپز در كردن­ش، تو خالي‌­بندي­‌هاي بي سر و تهش. سر ِ تاييد تكان داديم كه بعله! آدمي كه تو جواني­ش با دو-سه تا شناسنامه زن­‌هاي رنگارنگ بگيرد و پيش هركدام مقام و منصب و برو و بيايي ساخته باشد بي آن‌­كه يكي­‌شان بويي از بقيه ببرد، بايد هم تو هشتاد سالگي بشود سرهنگ محمدي. كسي حواس­ش نرفت پي ِ روياهاي طبله كرده­‌ي پيرمرد.

* كپسول كوچك گازي ست با فرم ِ شكم گنده­‌ي مُزحك


+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1390ساعت   توسط Jila  | 


پيرمرد يك باديه روحي داشت* كه روزي دو يا حتي سه بار دست مي‌گرفت و شصت و چهار پله را يك­‌وري و گاهي چارچنگولي مي آمد پايين، مي رسيد به پنجره زيرزميني كه خير سر ِ زندگي، آش‌پزخانه‌مان بود، بعد با چشم‌­هاي لوچ ِ روس‌اش -يك عسلي ِ مات با گوشه­‌هاي خيس و پلك­‌هاي افتاده- چند دقيقه­‌اي آن تو را مي پاييد كه يكي از ماها را بشناسد و لبخند گشاد بزند و بگويد يخ! حالا يا عطش ِ پيري بود يا هوس بو كشيدن ِ غذاي گرم يا فرار از دخمه­‌ي خرپُشته يا هر غم ِ وارفته‌­ي ديگر، اين يخ را جور ِ ناسوري مي‌گفت. بعدترها كه بي اختيار شدنش امان برادرزاده‌اش را بريد، كميته امداد براش درخواست انتقال به كهريزك داد. نُه سال پيش يك كلاه بافتني ِ سُرمه‌اي و فلاسك يخ و يك پتوي چارخانه گذاشتند رو جنازه و گفتند اين­‌جا را امضا كنيد...

* كاسه دهن گشاد از جنس روي به لهجه آدم­‌هاي ميدان اعدام

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1390ساعت   توسط Jila  | 



وقتي تمام لذتت از خواندن مي شود ديدن سطر سفيدي ميان صدها و صدها صفحه انباشته از كلمه، وقتي سكوت ِ گرد ِسياه را دوست‌­تر داري ميان سولو سونات­‌ها، وقتي تنه‌­ي گرم ليوان خالي چاي توي دست­‌هات لذت نوشيدن را مي‌برد از ياد...
(فاصله مي شود يك پرانتز ِ باز و بسته)
تو ميان كمانك­‌هاش نفس ِ نرم مي‌كشي. پا روي پا مي‌اندازي، دست پشت ِ گردن..
.
.
.
من همه كتاب­‌هاي كهنه­‌ي پُرگو را سوزاندم، سوزن را از روي صفحه برداشتم، ليوان­‌ها را وارونه كردم و همين صبحي، خواب كه بودي، آهسته آمدم بيرون،
در ِ رفتن را براي هميشه بستم
كه برنگردم...

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1390ساعت   توسط Jila  | 



- همه ما توجه مي‌خواهيم، كسي هم غير ازين گفت دهان­ش را با ماسه شُسته پر كنيد!
(صداي خِرچ-خِرچ لاي دندان­‌هام)

 - گُرده‌­تان هم اگر زير بار قسم و التماس شكست، واقعيت و راستي­‌تان را جوري نگوييد كه لبه­‌هاي تيزش گردن آدم­‌تان را ببرد!

 - دوست ندارم بشنوم سوت داور را ، كه تمام، شوت بي شوت! توپ بي توپ! ورقه­‌ها بالا. دلم مي خواهد مثل كشتي­‌گيري محبوب، طلاي المپيك به گردن، پاي چشم راست­م كبود، دوبنده‌­ام روي كتف گره خورده، آرام بيايم، كفش­‌هام را بگذارم وسط تشك و خلاص..

 - مي گفت اوايل سنگ­ريزه مي‌انداخته تو حلقه­‌ي تاريك، صدايي نمي‌آمده اما، لبخند مي‌زده لابد، رنگ ِ آبي آب. بعدترها گوش مي‌خوابانده، رو زبري ِ زمين دستش را پي سنگ­‌هاي درشت‌­تر خراش مي‌داده، پرت می‌كرده، تا يك­‌جايي صداي سقوط بوده ولي از قلپ كردن ِ آب خبري؟ نه! لبخندش مي‌خشكيده لابد، ترك مي‌خورده. مي‌گفت اواخر رابطه‌­ش فهميده اين آبادي يك چاه داشته آن هم خشك!


+ نوشته شده در  یکم مرداد 1390ساعت   توسط Jila 


استتوس ِ اين آخري­‌هام شده، خموش و صامت با اخم‌­هاي درهم. خودم از اين حجم سكوت راضي‌ام، از بي‌ارتعاشي قلب­م، از ريتم كُند و كش­‌دار ِ نبض­م. (رفتم سر بيست و پنجم باواريا گرفتم و نان جو، برگشتم پشت ميزم-اردوگاه كار اجباري-) دوباره به تراشيدن سرم فكر مي‌كنم، به تبت ِ درون­م، به جايي كه نيست هيچ­‌كجا. دوباره افتاده‌ام به هذيان. فرورفته‌ام توي سلول­‌هاي ملول ِ انگشت­‌هام.

- حالت آدمي كه رفته عموي پير مادرش را ببيند، كهريزك را ديده با آن همه خميدگي و خمودگي دور درياچه مصنوعي، آن­‌همه نگاه بي فروغ ِ در كاسه‌هاي خشكيده چشم‌­خانه، خزيده در پتوي چارخانه در صندلي ِ چرخ­دار. وسط هفته‌اش شده غروب جمعه!

- حالت بازنشسته شهرداري كه از ملي ِ سر بازار دويست و چهل تومن ماهيانه‌اش را گرفته، همان رو سكوي باجه پيچيده به كيسه سياهِ كوپن هاي پنج نفره‌اش و سه دور هم كش پيچانده دورش، فكرش رفته پي ِ سنگك‌هاي هزار تومني و هِي! موتوري قاپيده، بُرده نان ِ خالي ِ ماهيانه‌شان را.. همان­‌طور وا رفته و فروريخته‌ام..

- حالت برش­كار توليدي ِ پوشاك فصل را كه از پنجره طبقه چهاري در چهارراه ِ سيروس، سيگار در دست، نگاهش پشت پنجره ماسيده، حلقه ِ آتش و خاكستر رسيده لاي انگشت­‌هاش، سوخته ، انداخته، به نكبت زندگي­ش برگشته..

- بگويم باز؟ خب خراب است اين لامصب ِ حال..

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1390ساعت   توسط Jila  | 


براي حالِ اين­‌وقت­‌هام، سبيل اگر بود، مي‌جويدم­ش، قجري، چخماخي، هرچي..
مي‌جويدم­ش. حالا اين رشته­‌ي هلال شده­‌ي پشت گوش­م..

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1390ساعت   توسط Jila  | 



من، اشتباهي­‌ام..

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط Jila  | 


- يك فايلي دارم به اسم عمق فاجعه، روزهايي كه مدير رفته باشد كارخانه يا غروب‌­هايي كه سيزده طبقه ديگر خالي شده باشد و چراغ اين لامذهب -اردوگاه كار اجباري- هنوز روشن، بازش مي كنم. صفحه پنجم-ششم نوشته­‌ام رو به جماعت مخاطب فرضي.. حال­م خوب است، دروغ نبوده حتمي ولي آن‌­قدر جرقه و آني بوده كه از ياد بردم كِي و كجا و چرايي­ش را. كمي قبل‌ترش بوي دريا مي‌دهد، نم‌­بادِ نمكين هست، نرمه شنِ لاي انگشت­‌ها، تا دورها آبي، موج، موج.. نوشته‌ام دريا باش، نفس كه مي‌كشي موج ماهوت... آن وسط­‌ها اراده­‌ي نصفه نيمه برهنه‌اي هم هست كه رها شده در قال و قيل كلمه­‌ها و زنجموره­‌ها و عاشقانه­‌هام، مي‌خواستم از Angel-A بنويسم، سپيد و سياهِ خوش‌­تراشِ مجسمه­‌ها و پل­‌ها و سنگ­‌فرش­‌هاي فرانسوي يك طرف، خوش‌­تراشيِ باريكِ بالا بلندِ بلوندِ فرانسوي هم طرف ديگر. يكي از آن پيشنهادهاي... چند صفحه هم پرت و پلاي معمولي- ماليخوليايي. خلاصه نوشتن به اين شيوه­‌ي رهاشدگي خوب است براي حال آدمي كه من­م، كاش زودتر جهان كلمات رو به سكوت برود، من نفس بكشم، كسي از قبيله‌­اي در جزاير گالاپاگوس معناش را بفهمد.

- امروز پرتقال داشتم، شيرشكلات پاكتي، كيك و چندتا خرده خوراكي ِ ديگر كه عادت روپوش‌­هاي سرمه‌­اي­‌ست با سرآستين­‌هاي نوار دوزي و كوله­‌هاي شُل­‌مايه. پوستِ پرتقال تا چند روز ديگر به جان­ش زار مي زند تا برش گردانم به جاي خنك قبلي، شير را در اولين فرصت سر مي كشم - البته با ني- بقيه هم در كمد زير ميزم خاك مي‌خورند تا آخر هفته كه روانه­‌ي كمد ديگري شوند در دل خانه (شايد). خرت و پرت­‌ها در دست، چشم­‌ها پف­‌آلود و پاها كشان كشان، كت‌­شلواري­‌هاي البرز با پشت لب­‌هاي گندمي و قواره‌­هاي ناموزون را مي ديدم قاطي دخترك‌­هاي انوشيروان با لباس‌­هاي سبز و شينيون موها (دل­م توصيف­‌هاي مبسوط مي‌خواهد با جزئيات از آن­چه صبح ديد مي‌زدم لابه­‌لاي آدم­‌هاي صبح تهران، حال­ش نيست اما).

- تا پاسي از بوقِ سگ در اردوگاهم و گنجشك­‌خيز صبح هم در راه اردوگاه. اين فصل سال همين است، سرشاخه‌­ها شكفته از سبزينه­‌ي كم­‌رنگ و گاهي بلوطي، سايه­‌ها خنك و حفره حفره، گوش‌­آويزها دانه­‌هاي انار، اسليمي­‌ها در دل خورشيدي سيمين، اشك­‌هاي فيروزه و... آخ گوش­‌وارهاي غمين­م. اين فصل سال همين است، (همين‌­جاي كلمه­‌هام هوسِ سرخوشِ شراب هست، گيلاس پرسنجاقكي، يله به مخملِ كوسن­‌ها، باغ ميگون و سپيدي ِ يك‌­تيغ ِ زمين از شكوفه‌­ي ­سيب*) پاي ماليات و دارايي و اين قبيل كوفت­‌ها كه در ميان باشد، جنت اوليا هم كار كني،    مي شود اردوگاه كار اجباري. گفتم آخ، ترگلي ِ لباس­‌هات بوي صندلي بگيرد نه سالواتور فرگاموي جان، سرانگشت­‌هات خسته و جوهري، دور از دست­‌ها، آي دور از دست­‌ها..   گوش­‌آويز هم كه جايي ندارد ميان اين همه دوري و كارِ خاكستري. خواب بماني از صداش، خواب بماند از تو، خواب ببيني نيست ديگر..


 

­* يك‌­تيغ سپيد كلمه‌­ي نگار است از خاطره باغ ميگون، خوش‌­آهنگ و نگارين
 

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط Jila  | 


روش نوشته‌بود ون ِ ويژه! ولي نصيب من شد صندلي ِ لق ِ يتيم ِ تاشو. ون­‌ها موجودات سبز بي­‌نظيري هستند در خلقت حمالي و نقالي ممالك گربه نشان پيش­رُفته! هم در سرعت و همان اندازه در ترمزهاي ناگهاني. ده ثانيه يك­بار پرت مي‌شدم به چپ و راست و پس و پيش. غروب يك روز دير در ترافيك حكيم بود و از يك­‌جايي سوز ساق پاهام را مي‌تراشيد. مسافر عقبي هم يك­‌ريز غرهاي جوراجور مي زد، كه چرا مردكِ راننده انداخته تو حكيم و از همت مي‌رفت خُب! چرا مردكِ راننده سيگاري­‌ست و شيشه را داده پايين و سوز همه­‌ي ما را برده و اين چه وضع رانندگي‌­ست و الخ. پلك­‌ها را هم گذاشتم، ريشه‌­هاي شال را پخش كردم رو زانو و خودم را بغل كردم بل­كه اسَفِ حال­م گم شود لاي ريشه­‌هاي بافته از خاكستر.  يك­هو نمي دانم از كجاي دودزده­‌ي اتوبانِ تپيده به هم، از كجاي پرت و پلاي ذهن­م (شايد)، بوي ِ زرد و سرخ زعفران آمد يك­‌راست نشست رو صورت­م. يك ردِ زردِ روشن و شيرين انداخت تو هوا، از بين مسافرها گذشت، به خط باريك­ش كش و قوس داد، (زمان و مكان را متوقف كرد) چپيد تو حفره‌­هاي بيني­م. زعفران ته­‌چين و اين­‌ها نبود! شهد ِ زرد و رقيقي بود با تخم شربتي! همان دانه‌­هاي ريز و ليز ِ چغر كه زير دندان گرفتن و شكستن هسته‌­ش يك لذتِ شاخ ِ غول قورت دادني بود تو بچگي. دانه‌­هاي كوچك شاهدانه‌­اي رنگ با هاله­‌ي نرم كه وسط سينه‌­زني و پرهاي سفيد و پرچم‌­هاي سياه، مي‌چسبيد به لبه ليوان و لوچه­‌ي بچه‌­هاي حريص. بعد آن­‌وقت قصه­‌ي من اصلن زردي زعفران يا خاطره گنگ و داغ محرم يا ون و اتوبان و كوفت و اين­‌ها نبود كه، اصلن قصه‌­اي در كار نبود. يك لحظه بود از ميلياردها لحظه‌­اي كه نيامده مي‌گذرند و نقطه عطفي هم نيستند و خاطره نمي‌شوند و اصل ِ زندگي هم همين­‌ها هستند و ديگر هيچ.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط Jila  | 


يك­‌وقت­‌هايي هم هست، آبي ِ لاي ِ شاخه­‌ها پيداست، بهارمستِ هوا نشسته روي گونه­‌ها، ريه­‌ها پُر. لميده در بامبوي تنيده بهم، دم­‌نوشِ گرم در دست، چشم­‌ها بسته، جان آرام، خيال خوش، سكوت، پرنده، ردِ ابر و سفيدي­‌ش، سكوت، ولي، درِ رفتن باز مانده..

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


برف­‌پنبه­‌ي تند و ريز، رو زمين ِ آخر اسفند بند نمي‌شود.


+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


- چيزي ازم نمانده. اين گله­‌ي لوس ِ تكراريِ كاذب نيست، چيزي نمانده ازم..

- دل­م مي‌خواست نيمه اسفند باشد، من نباشم ديگر. اين گله­‌ي لوس ِ تكراريِ كاذب نيست، ديگر نباشم من، كاش..

- يادت باشد شال گردن­ت را بگيري ازم.

- حال خراب من هيچ­‌وقت دليلِ قرص و محكمي نداشته. اصلن حال­‌خراب زاده شدم من. رو اين ويراني هم گاهي باران تندتر باريده، آتش­‌باد وزيده، زمين لرزيده، قومي تاخته و خراب­‌ترش كرده و لعنتي ويراني پابرجاست، آن زير هم يك لاشه­‌اي خس­‌خس نفس مي‌كشد. ذهن­ش تهي، دل­ش تهي، بي­‌جان. يكي نيست شهامت كند سنگ­‌ها را بزند كنار و ماشه­‌ي خلاصي را بچكاند.

- اين­جا داد نزنم، كجا بزنم؟ شما گوش­‌هات را بگير، سوت بزن، يك صفحه روشن باز كن، پُر خنده!

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


- همه يواشي­‌ها كه عاشقونه نيست، شايد خداحافظ رو آروم مي‌گفته.

- زندگي رو بازي مي‌كنم.

- رد ِ سياهي­ش موند رو صورت­م، جاي گردن­ت.

- برام وقت دكتر گرفته، مي­گه اون­كه ته­‌نشين ِ چشماته بو مرگ مي­ده!

- ابعاد بودن­م، ابعاد عاشقانه‌­م، همه زواياي كوفتي ِ حضورم، اگر خاطره‌­اي كاشتم تو دلِ كسي، هرچي اصلن، قدري نبود كه بشوم «تو»­ي پنهان ِ كلمه­‌هاي آدم ِ بزرگي، عزيزي. جايي نوشته بودند هر دختري شعري دارد يا چيزي شبيه اين، بگو حتي يك كلمه سهم ِ من..

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


ردِ حرف را كه بگيري
       لجاجت ِ نقطه­‌ست،
                      پايان ِ خط.

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


پيرزني‌­ست فرتوت، نشسته بر درگاه ِ كومه‌­اش، تهي از انتظار سايه‌­اي دور، استري بي­‌بار، سوار. زانوچه­‌هاي پُرپينه در بغل، بُن­‌مژه­‌ها، پُرغبار. برهوت­ِ تهي­‌ست، هرچه روبه‌­روست، بي­‌درخت، بي­‌وهمِ بهار... دل­م

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1389ساعت   توسط Jila  | 


يك‌وقتي هم بود، بازيگرها رو مي‌كردند به مرد قصه، مژه­‌ها خيس، گوشه‌­ي گُلي چادر به لب، سر پايين، كه چي؟ از تو آبستن­م.

(اين‌همه حرف و درد تو دل ِ من هيچ­‌كدام به تو نرفتند، اين­‌ها تلخ و دل‌­آشوب، تو؟ عزيز، جان ِ من.)

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1389ساعت   توسط Jila 


برف­‌ها، پنبه­‌هاي زده روي كاج‌­ها، صداي ملال ِ كلاغ. همان نيم­كت، هفت-هشت پله بالاتر از رديف لاك به پشت‌­ها. قفس، قفس، قفس. باد، برگ­‌هاي پريش، همان نيم­كت، دالان ِ چراغ­‌هاي رنگي ِ كوچك، همان بلوار، دست، دست­‌ها، آخ.. من خودم را و روزهام و خالي‌هاي تو سرم را مرور مي‌كنم. از دور و با كلمه­‌هاي خسته‌­اي كه نمي‌خواني­‌شان نمي‌شود آزارت داد.
من دل‌­تنگم و خيلي هم حال­م خراب‌­تر از هميشه­‌ي زندگي­م است و كُندم و گَندم و هِي مرور    مي‌كنم رفته‌­ها را و هِي، هِي.. گفتي اين­‌جوري به­تر است. اين­‌كه من پي ِ نيم­‌فاصله­‌هاي لعنتي باشم و احترام بگذارم بين دل و تنگ، شايد اين را مي‌گفتي..

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1389ساعت   توسط Jila