- حالِ بچهای که تو بازارِ رضا، هر چادری رو میکشه، مادرش نیست..
- حالِ یه آدمِ فلج، رو به روی شصت و سه تا پله، تو موشک بارون..
- تمام کوچه رو دوییده، نفس-نفس، زنگ پشتِ زنگ، شلوارِ خیس..
- سگِ سیاهِ بزرگ با پوزهی کف کرده، با شتاب داره نزدیک میشه، دخترک اما، خورده زمین..
و همه اینها یعنی،
توتِ کال رو،
پرنده چید،
به تو،
نرسید..
سهتا پلهي پهن و كمقد ِ زيرزمين را دويد. بوي خنك و نم و نفت پيچيد تو سَرش، رسيد به راهرو تنگ و سقفكوتاهي كه تهش حمام و انباري و آشپزخانه بود با درهاي چوبي ِ سبز. با پشت دست چشمها را ماليد تا تاريكي ِ آن پايين قاطي ِ سياهي چشم ِ شوربختش شود، بلكه ببيند آن گورخانه را. پاش گير كرد به كيسهي چرك ِ نان خشك و فقط رشتههاي خمير ِ خشكيدهي دور ِ لواش صداي ضعيفي كردند. خبري از تكهي تيز سنگك نبود تا قوزك پاش را بخراشد، ناني كه به سفره نمي رسيد چه برسد كيسهي پسماندهها. رفت سمت آشپزخانه كه هيچ وقت ِ خدا بوي غذا نمي داد ولي بوي نا، لجن دمكردهي راهآب، بوي موذي ِ لاي درز ِ كاشيهاي تابهتا، بوي شيشههاي ادويه و هزار نوع ِ حالبهمزن ِ ديگر هجوم آوردند به تن ِ تكيده و پيرهن ِ چيت ِ بيقوارهاش، دست گرفت به ديوار ِ زبر از زور اينهمه خلاء. چادر سياهش را از روي ميخ برداشت. به كُپهي كبريتهاي سوخته نگاه كرد گوشهي گاز كه ناكام از افروختن شعلهاي براي پختن دوتا سيب زميني ِ چروكيده، از ديروز ريخته بودند روهم. تو ديگ چُدني انگار موش زاييده بود، كوچك و چروك و دلآشوب. تو سياهي ِ چادر پيچيد تنش را و برگشت سمت حياط....
[اين زن را ساختهام، همينقدر خراب و آشفته و بدحال كه مي بينيد، كجا سرگردانش كنم؟ بيايد وسط حياط نفس تازه كند از هوا و نور؟ بزند به كوچهي بدبختيهاش و اسير آدمها شود؟ كجا سرگردانش كنم اين - زن- را؟]
پيك نيك* ديدهايد؟ نه؟ خُب حق داريد مال اين محلهها نيست. شما ته ِ تهش كپسولهاي گاز را بشناسيد قبل از گاز شهري و علمك و لولهكشي و خاكبازي شهرداري، كه البته تميز دادن پرسي و ايران گازش هم كار بچه محلهاي شما نيست! البته قصه شما نيستيد. قصه آن سرهنگ محمدي ست كه كج و كوله نوشته بودند رو تنهي بدرنگ ِ پيك نيك. چند وقتي بود همه دست گذاشته بودند رو دستكجي ِ پيرمرد، كه اي بابا! كپسول كدام ننهمُردهاي را بلند كرده كه يارو سرهنگ هم بوده! اين بود كه ديگر براي پُر كردن كپسول روانهاش نكردند. گذشت تا همين عصر ِ دوشنبه كه تو پارك ِ پشت خانه يكي ديده بود با چه عزتي پيرمرد را سرهنگ صدا مي كنند. او هم رو نيمكت چانهي لرزانش را تكان مي داده كه بعله! آن زمان كه پادگان جِي بوديم... و الخ. آشپز ِ نيرو دريايي و آروغ فندقي؟! دست از دستكجيش برداشتيم و انگشت كرديم تو دروغگوييش، تو قُمپز در كردنش، تو خاليبنديهاي بي سر و تهش. سر ِ تاييد تكان داديم كه بعله! آدمي كه تو جوانيش با دو-سه تا شناسنامه زنهاي رنگارنگ بگيرد و پيش هركدام مقام و منصب و برو و بيايي ساخته باشد بي آنكه يكيشان بويي از بقيه ببرد، بايد هم تو هشتاد سالگي بشود سرهنگ محمدي. كسي حواسش نرفت پي ِ روياهاي طبله كردهي پيرمرد.
* كپسول كوچك گازي ست با فرم ِ شكم گندهي مُزحك
پيرمرد يك باديه روحي داشت* كه روزي دو يا حتي سه بار دست ميگرفت و شصت و چهار پله را يكوري و گاهي چارچنگولي مي آمد پايين، مي رسيد به پنجره زيرزميني كه خير سر ِ زندگي، آشپزخانهمان بود، بعد با چشمهاي لوچ ِ روساش -يك عسلي ِ مات با گوشههاي خيس و پلكهاي افتاده- چند دقيقهاي آن تو را مي پاييد كه يكي از ماها را بشناسد و لبخند گشاد بزند و بگويد يخ! حالا يا عطش ِ پيري بود يا هوس بو كشيدن ِ غذاي گرم يا فرار از دخمهي خرپُشته يا هر غم ِ وارفتهي ديگر، اين يخ را جور ِ ناسوري ميگفت. بعدترها كه بي اختيار شدنش امان برادرزادهاش را بريد، كميته امداد براش درخواست انتقال به كهريزك داد. نُه سال پيش يك كلاه بافتني ِ سُرمهاي و فلاسك يخ و يك پتوي چارخانه گذاشتند رو جنازه و گفتند اينجا را امضا كنيد...
* كاسه دهن گشاد از جنس روي به لهجه آدمهاي ميدان اعدام
وقتي تمام لذتت از خواندن مي شود ديدن سطر سفيدي ميان صدها و صدها صفحه انباشته از كلمه، وقتي سكوت ِ گرد ِسياه را دوستتر داري ميان سولو سوناتها، وقتي تنهي گرم ليوان خالي چاي توي دستهات لذت نوشيدن را ميبرد از ياد...
(فاصله مي شود يك پرانتز ِ باز و بسته)
تو ميان كمانكهاش نفس ِ نرم ميكشي. پا روي پا مياندازي، دست پشت ِ گردن..
.
.
.
من همه كتابهاي كهنهي پُرگو را سوزاندم، سوزن را از روي صفحه برداشتم، ليوانها را وارونه كردم و همين صبحي، خواب كه بودي، آهسته آمدم بيرون،
در ِ رفتن را براي هميشه بستم
كه برنگردم...
- همه ما توجه ميخواهيم، كسي هم غير ازين گفت دهانش را با ماسه شُسته پر كنيد!(صداي خِرچ-خِرچ لاي دندانهام)
- گُردهتان هم اگر زير بار قسم و التماس شكست، واقعيت و راستيتان را جوري نگوييد كه لبههاي تيزش گردن آدمتان را ببرد!
- دوست ندارم بشنوم سوت داور را ، كه تمام، شوت بي شوت! توپ بي توپ! ورقهها بالا. دلم مي خواهد مثل كشتيگيري محبوب، طلاي المپيك به گردن، پاي چشم راستم كبود، دوبندهام روي كتف گره خورده، آرام بيايم، كفشهام را بگذارم وسط تشك و خلاص..
- مي گفت اوايل سنگريزه ميانداخته تو حلقهي تاريك، صدايي نميآمده اما، لبخند ميزده لابد، رنگ ِ آبي آب. بعدترها گوش ميخوابانده، رو زبري ِ زمين دستش را پي سنگهاي درشتتر خراش ميداده، پرت میكرده، تا يكجايي صداي سقوط بوده ولي از قلپ كردن ِ آب خبري؟ نه! لبخندش ميخشكيده لابد، ترك ميخورده. ميگفت اواخر رابطهش فهميده اين آبادي يك چاه داشته آن هم خشك!
استتوس ِ اين آخريهام شده، خموش و صامت با اخمهاي درهم. خودم از اين حجم سكوت راضيام، از بيارتعاشي قلبم، از ريتم كُند و كشدار ِ نبضم. (رفتم سر بيست و پنجم باواريا گرفتم و نان جو، برگشتم پشت ميزم-اردوگاه كار اجباري-) دوباره به تراشيدن سرم فكر ميكنم، به تبت ِ درونم، به جايي كه نيست هيچكجا. دوباره افتادهام به هذيان. فرورفتهام توي سلولهاي ملول ِ انگشتهام.
- حالت آدمي كه رفته عموي پير مادرش را ببيند، كهريزك را ديده با آن همه خميدگي و خمودگي دور درياچه مصنوعي، آنهمه نگاه بي فروغ ِ در كاسههاي خشكيده چشمخانه، خزيده در پتوي چارخانه در صندلي ِ چرخدار. وسط هفتهاش شده غروب جمعه!
- حالت بازنشسته شهرداري كه از ملي ِ سر بازار دويست و چهل تومن ماهيانهاش را گرفته، همان رو سكوي باجه پيچيده به كيسه سياهِ كوپن هاي پنج نفرهاش و سه دور هم كش پيچانده دورش، فكرش رفته پي ِ سنگكهاي هزار تومني و هِي! موتوري قاپيده، بُرده نان ِ خالي ِ ماهيانهشان را.. همانطور وا رفته و فروريختهام..
- حالت برشكار توليدي ِ پوشاك فصل را كه از پنجره طبقه چهاري در چهارراه ِ سيروس، سيگار در دست، نگاهش پشت پنجره ماسيده، حلقه ِ آتش و خاكستر رسيده لاي انگشتهاش، سوخته ، انداخته، به نكبت زندگيش برگشته..
- بگويم باز؟ خب خراب است اين لامصب ِ حال..
براي حالِ اينوقتهام، سبيل اگر بود، ميجويدمش، قجري، چخماخي، هرچي..
ميجويدمش. حالا اين رشتهي هلال شدهي پشت گوشم..
من، اشتباهيام..
- يك فايلي دارم به اسم عمق فاجعه، روزهايي كه مدير رفته باشد كارخانه يا غروبهايي كه سيزده طبقه ديگر خالي شده باشد و چراغ اين لامذهب -اردوگاه كار اجباري- هنوز روشن، بازش مي كنم. صفحه پنجم-ششم نوشتهام رو به جماعت مخاطب فرضي.. حالم خوب است، دروغ نبوده حتمي ولي آنقدر جرقه و آني بوده كه از ياد بردم كِي و كجا و چراييش را. كمي قبلترش بوي دريا ميدهد، نمبادِ نمكين هست، نرمه شنِ لاي انگشتها، تا دورها آبي، موج، موج.. نوشتهام دريا باش، نفس كه ميكشي موج ماهوت... آن وسطها ارادهي نصفه نيمه برهنهاي هم هست كه رها شده در قال و قيل كلمهها و زنجمورهها و عاشقانههام، ميخواستم از Angel-A بنويسم، سپيد و سياهِ خوشتراشِ مجسمهها و پلها و سنگفرشهاي فرانسوي يك طرف، خوشتراشيِ باريكِ بالا بلندِ بلوندِ فرانسوي هم طرف ديگر. يكي از آن پيشنهادهاي... چند صفحه هم پرت و پلاي معمولي- ماليخوليايي. خلاصه نوشتن به اين شيوهي رهاشدگي خوب است براي حال آدمي كه منم، كاش زودتر جهان كلمات رو به سكوت برود، من نفس بكشم، كسي از قبيلهاي در جزاير گالاپاگوس معناش را بفهمد.
- امروز پرتقال داشتم، شيرشكلات پاكتي، كيك و چندتا خرده خوراكي ِ ديگر كه عادت روپوشهاي سرمهايست با سرآستينهاي نوار دوزي و كولههاي شُلمايه. پوستِ پرتقال تا چند روز ديگر به جانش زار مي زند تا برش گردانم به جاي خنك قبلي، شير را در اولين فرصت سر مي كشم - البته با ني- بقيه هم در كمد زير ميزم خاك ميخورند تا آخر هفته كه روانهي كمد ديگري شوند در دل خانه (شايد). خرت و پرتها در دست، چشمها پفآلود و پاها كشان كشان، كتشلواريهاي البرز با پشت لبهاي گندمي و قوارههاي ناموزون را مي ديدم قاطي دختركهاي انوشيروان با لباسهاي سبز و شينيون موها (دلم توصيفهاي مبسوط ميخواهد با جزئيات از آنچه صبح ديد ميزدم لابهلاي آدمهاي صبح تهران، حالش نيست اما).
- تا پاسي از بوقِ سگ در اردوگاهم و گنجشكخيز صبح هم در راه اردوگاه. اين فصل سال همين است، سرشاخهها شكفته از سبزينهي كمرنگ و گاهي بلوطي، سايهها خنك و حفره حفره، گوشآويزها دانههاي انار، اسليميها در دل خورشيدي سيمين، اشكهاي فيروزه و... آخ گوشوارهاي غمينم. اين فصل سال همين است، (همينجاي كلمههام هوسِ سرخوشِ شراب هست، گيلاس پرسنجاقكي، يله به مخملِ كوسنها، باغ ميگون و سپيدي ِ يكتيغ ِ زمين از شكوفهي سيب*) پاي ماليات و دارايي و اين قبيل كوفتها كه در ميان باشد، جنت اوليا هم كار كني، مي شود اردوگاه كار اجباري. گفتم آخ، ترگلي ِ لباسهات بوي صندلي بگيرد نه سالواتور فرگاموي جان، سرانگشتهات خسته و جوهري، دور از دستها، آي دور از دستها.. گوشآويز هم كه جايي ندارد ميان اين همه دوري و كارِ خاكستري. خواب بماني از صداش، خواب بماند از تو، خواب ببيني نيست ديگر..
* يكتيغ سپيد كلمهي نگار است از خاطره باغ ميگون، خوشآهنگ و نگارين
روش نوشتهبود ون ِ ويژه! ولي نصيب من شد صندلي ِ لق ِ يتيم ِ تاشو. ونها موجودات سبز بينظيري هستند در خلقت حمالي و نقالي ممالك گربه نشان پيشرُفته! هم در سرعت و همان اندازه در ترمزهاي ناگهاني. ده ثانيه يكبار پرت ميشدم به چپ و راست و پس و پيش. غروب يك روز دير در ترافيك حكيم بود و از يكجايي سوز ساق پاهام را ميتراشيد. مسافر عقبي هم يكريز غرهاي جوراجور مي زد، كه چرا مردكِ راننده انداخته تو حكيم و از همت ميرفت خُب! چرا مردكِ راننده سيگاريست و شيشه را داده پايين و سوز همهي ما را برده و اين چه وضع رانندگيست و الخ. پلكها را هم گذاشتم، ريشههاي شال را پخش كردم رو زانو و خودم را بغل كردم بلكه اسَفِ حالم گم شود لاي ريشههاي بافته از خاكستر. يكهو نمي دانم از كجاي دودزدهي اتوبانِ تپيده به هم، از كجاي پرت و پلاي ذهنم (شايد)، بوي ِ زرد و سرخ زعفران آمد يكراست نشست رو صورتم. يك ردِ زردِ روشن و شيرين انداخت تو هوا، از بين مسافرها گذشت، به خط باريكش كش و قوس داد، (زمان و مكان را متوقف كرد) چپيد تو حفرههاي بينيم. زعفران تهچين و اينها نبود! شهد ِ زرد و رقيقي بود با تخم شربتي! همان دانههاي ريز و ليز ِ چغر كه زير دندان گرفتن و شكستن هستهش يك لذتِ شاخ ِ غول قورت دادني بود تو بچگي. دانههاي كوچك شاهدانهاي رنگ با هالهي نرم كه وسط سينهزني و پرهاي سفيد و پرچمهاي سياه، ميچسبيد به لبه ليوان و لوچهي بچههاي حريص. بعد آنوقت قصهي من اصلن زردي زعفران يا خاطره گنگ و داغ محرم يا ون و اتوبان و كوفت و اينها نبود كه، اصلن قصهاي در كار نبود. يك لحظه بود از ميلياردها لحظهاي كه نيامده ميگذرند و نقطه عطفي هم نيستند و خاطره نميشوند و اصل ِ زندگي هم همينها هستند و ديگر هيچ.
يكوقتهايي هم هست، آبي ِ لاي ِ شاخهها پيداست، بهارمستِ هوا نشسته روي گونهها، ريهها پُر. لميده در بامبوي تنيده بهم، دمنوشِ گرم در دست، چشمها بسته، جان آرام، خيال خوش، سكوت، پرنده، ردِ ابر و سفيديش، سكوت، ولي، درِ رفتن باز مانده..
- چيزي ازم نمانده. اين گلهي لوس ِ تكراريِ كاذب نيست، چيزي نمانده ازم..
- دلم ميخواست نيمه اسفند باشد، من نباشم ديگر. اين گلهي لوس ِ تكراريِ كاذب نيست، ديگر نباشم من، كاش..
- يادت باشد شال گردنت را بگيري ازم.
- حال خراب من هيچوقت دليلِ قرص و محكمي نداشته. اصلن حالخراب زاده شدم من. رو اين ويراني هم گاهي باران تندتر باريده، آتشباد وزيده، زمين لرزيده، قومي تاخته و خرابترش كرده و لعنتي ويراني پابرجاست، آن زير هم يك لاشهاي خسخس نفس ميكشد. ذهنش تهي، دلش تهي، بيجان. يكي نيست شهامت كند سنگها را بزند كنار و ماشهي خلاصي را بچكاند.
- اينجا داد نزنم، كجا بزنم؟ شما گوشهات را بگير، سوت بزن، يك صفحه روشن باز كن، پُر خنده!
- همه يواشيها كه عاشقونه نيست، شايد خداحافظ رو آروم ميگفته.
- زندگي رو بازي ميكنم.
- رد ِ سياهيش موند رو صورتم، جاي گردنت.
- برام وقت دكتر گرفته، ميگه اونكه تهنشين ِ چشماته بو مرگ ميده!
- ابعاد بودنم، ابعاد عاشقانهم، همه زواياي كوفتي ِ حضورم، اگر خاطرهاي كاشتم تو دلِ كسي، هرچي اصلن، قدري نبود كه بشوم «تو»ي پنهان ِ كلمههاي آدم ِ بزرگي، عزيزي. جايي نوشته بودند هر دختري شعري دارد يا چيزي شبيه اين، بگو حتي يك كلمه سهم ِ من..
ردِ حرف را كه بگيري
لجاجت ِ نقطهست،
پايان ِ خط.
پيرزنيست فرتوت، نشسته بر درگاه ِ كومهاش، تهي از انتظار سايهاي دور، استري بيبار، سوار. زانوچههاي پُرپينه در بغل، بُنمژهها، پُرغبار. برهوتِ تهيست، هرچه روبهروست، بيدرخت، بيوهمِ بهار... دلم
يكوقتي هم بود، بازيگرها رو ميكردند به مرد قصه، مژهها خيس، گوشهي گُلي چادر به لب، سر پايين، كه چي؟ از تو آبستنم.
(اينهمه حرف و درد تو دل ِ من هيچكدام به تو نرفتند، اينها تلخ و دلآشوب، تو؟ عزيز، جان ِ من.)
برفها، پنبههاي زده روي كاجها، صداي ملال ِ كلاغ. همان نيمكت، هفت-هشت پله بالاتر از رديف لاك به پشتها. قفس، قفس، قفس. باد، برگهاي پريش، همان نيمكت، دالان ِ چراغهاي رنگي ِ كوچك، همان بلوار، دست، دستها، آخ.. من خودم را و روزهام و خاليهاي تو سرم را مرور ميكنم. از دور و با كلمههاي خستهاي كه نميخوانيشان نميشود آزارت داد.
من دلتنگم و خيلي هم حالم خرابتر از هميشهي زندگيم است و كُندم و گَندم و هِي مرور ميكنم رفتهها را و هِي، هِي.. گفتي اينجوري بهتر است. اينكه من پي ِ نيمفاصلههاي لعنتي باشم و احترام بگذارم بين دل و تنگ، شايد اين را ميگفتي..